پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
47
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
پريشانى و غم آشفته گرديده آيا در برابر آسايش جاويدانى مىارزد ؟ من اصطلاح ديگرى براى نشان دادن اينهمه بدبختى ندارم و آيندهء ديگرى هم براى خود نمىبينم . به فرض كه پاشا روزى از ترس يا ترحم مرا آزاد كند ، تازه بىتكيهگاه ، بىهمراهى ، پناهگاه من كجا خواهد بود ؟ آيا من به دربار شاه ايران مىروم كه از او يك مهمان نوازى شرمآورى گدائى كنم ؟ بهجاى نامهها ، پيشكشها ، من منظرهء بينوائى خودم را به رخ او بكشم ؟ و براى او بهجاى سخنان آرامشبخش و شادىآور ، گلههاى ناراحتكننده و نالههاى پوچ و بيهوده بكنم ؟ شايد براى كسانى نابودى در گور ترسناك باشد ، چون نيروئى دارند و مىتوانند كارى انجام دهند ولى براى يك بدبخت مثل من ، براى مردى كه او را زنده به گور تاريكى كردهاند و از بىحرمتىها دربارهاش كوتاهى نكرده و او را به دست فراموشى سپردهاند زندگى برايش بارى تاب نياوردنى است . حسين ! هنوز با اينهمه يك اميدى دارم . خدا اجازه نخواهد داد كه براى يك سوء قصد وحشتناك ؛ يك جنايت هولناك حتى اگر درميان شما رخ بدهد زمان درازى بگذرد و آن را بىكيفر گذارد . آن خيانتكارى كه مرا اينجا نگهداشته بيهوده مىانديشد يا اينكه وانمود مىكند كه معتقد است دين وى به او اجازه مىدهد كه مردم را به زنجير بكشد يا آنكه يك مهمان مقدس را از پاى درآورد ؛ اميد بيهودهاى دارد كه با دادن كفارهء گناهان ، خشم عادلانهء پيغمبر را فرو نشاند ؛ او بايد بترسد و بلرزد ! او بايد از روى پل صراط ، اين پل هولناك كه از تيغهء خنجر تيزتر است و بنا به اعتقاد شما بايد كه هركس از آن بگذرد عبور كند . مردم درستكار از آن طاقهاى تيز به آسانى مىگذرد و بىرنج به زيستگاه فرشتگان و حوريان مىرسد . مردم گناهكار با پاهاى زخمآلود در آتش جاودانى جهنم فرو مىافتد . اما من چه دارم مىگويم ، حسين ! محمود مسلمان نيست ، نه ، من او را نفرين كردهام و خداوند انتقام مرا از او خواهد گرفت . نگهبان تحت تأثير حرفهاى من قرار گرفته بود نه از راه دلسوزى بلكه از تعجب ، هنگامى كه من چنين سخنانى را به او گفتم خيره ماند . او از من خواست كه بردبار